تبليغاتX
 
 
··▪▪••●● طنز ِ طنز ●●••▪▪·· - یک عمر ِ ناتمام است که هی زور می‌زنم!!
 

پیرمرد، حکماً الآن دارد حوریان را می‌خنداند

 


 

سلام. ما بعد از مدت‌ها برگشتیم.

از همه ی کسانی که توی این مدت به ما سر زدند یا جویای حال‌مان شدند ممنونیم. دراین مدت کامنت‌های خیلی‌ها را جواب ندادیم چون دلمان نخواست، اما ازین به بعد انشاءالله جبران خواهیم کرد.

 

 

 

اینجا دو ساعت و نیم است، هی زور می‌زنم!
هی حرف‌های بی‌خودی و ناجور می‌زنم:

هی زور می‌زنم که بفهمم خدا کجاست
هی صبح و شب برای دلم شور می زنم
(آخر دلم خدای خودش را کتک زده)

هی فحش می دهم به شیاطین قصه‌ها
هی حرفِ بوف و فلسفه‌ی کور می‌زنم

هذیان لاابالی ِ من بی‌خدا شده
هی حوریان فاحشه را تور می‌زنم

دیشب برای مورچه‌ها شعر خوانده‌ام
امشب لگد به بارقه‌ی نور می‌زنم

من، از چرندیات خودم کیف می کنم
من هی چرند خوانده و تنبور می‌زنم

مأمور آب و برق، دم خانه آمدست
مُشتی به چشم و چانه‌ی مأمور می‌زنم
(چون آب و برق خانه‌ی ما قطع می‌شود)

یک مرد عاقل اگر یافت می‌شود منم
این شعر مال منست سخن ِ زور می‌زنم

این سر، به سنگ خورده ولی خُلتَرَ ک شدم
با دست روزگار ِ پدرسگ فلک شدم

نه...! مثل اینکه قافیه‌مان چیز دیگری‌ست!
این بیـ...ـت، محض قافیه شیپور می‌زنم!!

آری تمام قافیه ها را بــــــــاخته‌ام
مجنون، به دست قافیه ساتور می‌زنم

آخر مرا به جرم جنونم دار می‌زنند
هر‌شب سری به قصه‌ی منصور می‌زنم

گاهی برای راحتی از دردِ این جنون
فالی به نام حضرت وافور می زنم

آن‌وقـ...ـت، به آنچه نباید فکر می‌کنم
هی فـ...ـکر به حکایت مزبور می‌کنم

هی فکر می‌کنم به که؟! محمود ِ خاتمی!
خطی براین حکایت مشهور می‌زنم!

گاهی میان این‌همه حرف‌های ناخلف
حرف از خدا و از علی و نور می‌زنم

شب‌ها درخت خانه‌ی ما جیش می‌کند!
بیهوده دم ازاین غم مستور می‌زنم

این دردهای کودکانه‌ی من شعر می‌شوند
یک چسب زخم براین غم ناسور می‌زنم

یک فاتحه برای بشر خواندم و خلاص
دستی به سنگ ِ سرد ِ سر  ِ گور می‌زنم

آری! برای فهم حکایات سرنوشت
یک عمر ناتمام است که هی زور می‌زنم

آمد کسی به خواب ِ من و گفت: زور نزن!

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 توسط مرتضی خدادادی |

 
استفاده از محتویات این وبلاگ بدون ذکر نام و منبع، مشکلات شرعی، اخلاقی، ادبی، قانونی و ... دارد. (: به جان شما