|
«بند تنباني»
ديک شعر بنده قل قل مي کند
مخلصت را عين بلبل مي کند
از همان صبح ِ سحر وقت اذان
طبع شعر چاکرت گل مي کند(1)
شعر ما را گر بخواني اي عزيز
بين ما احداث يک پل مي کند
اين همه فکر و خيال و غصه ها
عاقبت اين بنده را خل مي کند(2)
حال من را گر بفهمد مادرم
اندکي از اين خبر هول مي کند
خسته ام از دست پَست روزگار
پيچ حال بنده را شل مي کند
چونکه در ساک بساط زندگي
روز و شب اجناس بنجول مي کند
از کجايش من بگويم اي رفيق،
زانکه مرغم فکر آغل مي کند؟(3)
يا بگويم من ز آقا زاده اي
کو عوض هر روزه اوتول مي کند(4)
بس که ارزان گشته مسکن(!) هر کسي
فکر منزل توي زابل مي کند(5)
گر ميسّر اين نشد؛ زان پس دگر
مرغ دلها فکر کابل مي کند
يا بگويم من ز وضع بند پ(6)
کاقلان(7) را مست و مونگل مي کند
گر نگويم بهتر از گفتن بود
فاز اين حرفا مرا نول مي کند
شعر من گفتا به من کاين قافيه
بند تنبان مرا شل مي کند(8)
پي نوشت ها:
(1)اين بيت اشاره دارد به سحرخيزي شاعر.
(2)در اين مصرع ايشان ادعا مي کند که خل نيست.
(3)خودش هم مطمئن نيست که منظورش از اين مصرع چه بوده!
(4)اوتول (اتومبيل(ببخشيد؛ خودرو)) از نوع آخرين سيستم و با کارت سوخت اضافه. تشريح مصرع: که او هر روز اوتول خود را عوض مي کند. البته حتماً پول آن از جيب ملت نبوده!!!
(5)پس از انتشار اين شعر(!)، به علت هجوم اقشار آسيب پذير(آسيب ديده) مردم و اقشار آسيب ناپذير (آسيب زا) ملاکان(زمين خواران)، قيمت مسکن در اين شهر زيباي کويري نيز با تهران برابري کرد(جرايد(از نوع انتشار نيافته)).
(6)بند پ = پارتي = رابطه ≠ ضابطه = قانون.
(7)کاقلان = که + عاقلان.
(8)اين اولين شعريست که ايشان در آن رسماً و عمداً مرتکب "بند تنباني نويسي" شده اند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم ...
بر پست و مقامی چو رسیدیم، رسیدیم
گر مردم ِ خود هم بدریدیم، دریدیم
ما بار خود آنگونه که دانید ببندیم
از خاک وطن هم چو پریدیم، پریدیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک زائر: از چهارراه کلانتر تا حرم 23 گدا جلوی من را گرفتند.روزنامه خراسان
آن چیز که با ما همه جا بود، گدا بود
در گوش چو فریاد و صدا بود، گدا بود
آن چیز که با ما بُوَد انگار چو سایه؛
آویز ز سر بود و ز پا بود، گدا بود

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید ...
دوستان قصه ی بیماری من گوش کنید
ماجرای من و ناداری من گوش کنید
اندکی ناله و این زاری من گوش کنید
بهر همدردی و دلداری من گوش کنید
ماجرای دل بیمار نگفتن تا کی
قصه ی غصه ی دلدار نهفتن تا کی
رفته ام پیش طبیبی که مداوام کند
بهر جراحی و دردم چو که آرام کند
زیر ِ میزی طلب او از من ِ ناکام کند
با کلامش دل من خون و، سحر شام کند
با چنین وضع که باید طلب وام کنیم
وام کم بهره نباشد؛ خیَل(1) خام کنیم
گر که بیمار نبودیم که او کار نداشت
«نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت»
دیگر او در ید خود شاخه ای از خار نداشت
این همه غمزه خر ِ خسته و ناچار نداشت
آبروی همه ْ یاران خودت را بردی
به می صاف طبیبان جهان، چون دُردی
ای کاش و ای کاش که پابند اصولی بودی
یا که در کیسه ی ما سکه و پولی بودی
ما نفهمیده بُدیم تو همچو غولی بودی
از ازل در طلب حالی و حولی بودی
عاقبت جای تو در گوشه ی زندان باشد
گر چه این عاقبت جمله ی رندان باشد
وای از آن روز که با ما تو به زندان باشی
در کنار من و در حلقه ی رندان باشی
نتوانی که میان ما تو خندان باشی
آخر این نیست که از جمله ی مردان باشی
اگر اینکار کنی عاقبتت غم باشد
پشت این دلخوشی ات غصه و ماتم باشد
(1)خیَل: خیالها
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
مرحوم محمد رضا آقاسی
خلسه ی عرفانی
«دوش مرا حال خوشی دست داد»
یک مگس آمد و به من دست داد

خلسه ام این بار ولی خاص بود
کله ی آن خرمگسه طاس بود
گفت که ای شاعر شیطان صفت
یا که تو ای خودرو پیکان صفت
ظالم و بی رحم و خر و کینه توز
شُمپتِ کُرمیخ ِ پلشتینه پوز
جای تو در آتشه روز جزا
ریش تو زشته مثل ریش بُزا
شِکوه بسی کرد ز من این مگس
فحش بسی داد به من بالاخص
گفت اگر ظلم کنی بر کسی
خرمگسی، یا خری، یا هر کسی،
آتشِ آن زود تو را می پزد
نقطه ی حساس تو را می گزد
باد فنا خانه خرابت کند
آتش آن زود کبابت کند
پاسخ این کار ببینی درست
یا به جهان دگر و یا نخست
گفت اگر ظلم کنی با غرور
دانه بگیری تو ز لبهای مور
خیر ز بخت تو گریزان شود
عاقبتت سخت پریشان شود
***
گفتمش ای خرمگس چاق و کَل
این همه من را ز چه کردی مچل
خرمگسا بیشتر از این زر مزن
ظلم نکردم نه به مرد و نه زن
***
حال ِ مگس، مست و غریبانه شد
اشک روان، از همه بیگانه شد
گفت منم عاشق دلسوخته
آتش عشقم به دل افروخته
داشته ام یار گلی روز پیش
زآتش این عشقه دلم ریش ریش
عاشق او بودم و او عاشقم
بوده غذای دل من "آش ِ غم"!
چشم قشنگش مثل آهو بود
بال سفیدش مثل کاهو بود
چشم خمار عسلی داشت او
بذر امیدی به دلم کاشت او
از سر شب تا به سحر در دلم
یاد خدا بوده و یاد گلم
دوش مگس کش بزدی بر سرش
له بشدی کلّه و بال و پرش
داشت نفس می زد و جان می سپرد
گوهر جان را به جهان می سپرد
رفتم و گفتم که عزیز دلم
عاشقتم، زار و مریضه دلم
گفت منم عاشقتم جانِ جان
منتظر تو بشوم آن جهان
این سخنان گفت و بخندید و رفت
داغ نبودش دل من را بتفت
ظلم نباید بکنی در جهان
عاقبتت سخت شود ای جوان
کار تو عاشق کشی و ظلم بود
غرقه ی آتش بشوی زود ِ زود
***
آتشی برپا بشد اطراف من
سوخت سر و دست و تن و ناف من
داد زدم: ای ملکا درگذر
گفت: مگس درگذرندی مگر
آن مگسه گفت نمی بخشمت
چون ز خودت آمده این بر سرت
از ته دل داد زدم: سوختم
آتش ظلم است که خود افروختم
...
نتیجه اخلااقی(1):
بر مگسی ظلم کنی این شود
پس چه دگر عاقبت کین شود؟!
عهد ببستم که دگر در جهان
نیک شوم با همه اطرافیان...
نتیجه اخلاقی (2):
قبل از کشتن هر گونه مگس در مورد داشتن و یا نداشتن نامزد از وی سؤال شود.(*)
پی نوشت:
(*)این مطلب می تواند در مورد سوسک و دیگر موجوداتی از این قبیل صادق باشد.