مهد ارزانی!
تــــــورم و گــــــرونـــــی، دروغــــــه و دروغه حرفای مردم همش کشکه وماست و دوغه
کشــــور مــــا همیشـه، کشــــور ارزونیــــه جــدی میـــگم عـــزیـزم! مــــــهدِ فراوونیــــه
ارزون و مـــفته اینجــــــا، قــول و قرارو وعده سـرعتشون تــو گفتن، سـرعت برق و رعده
تــوی عمـــل همیــــشه، آهسـته و آهسـته تو حرف و زر زر اما، هیشکی نمیشه خسته
آره جـــونم! تو اینجــــا، ارزونه خیلی چیـــــزا بپرس ازون کسیکه، نشسته پشـت میـــــزا
ارزونــــه وقــــــت مـــــردم، ارزونه عمـــــر آدم از این همه ارزونی، شنگول و مست و شادم!
ارزونــه علــــم و دانــــش، ارزونـــه فکر و ایده ایـــن هـمه ارزونی رو، هیشکی یه جا ندیده!
ارزونـــه اشـــک و دردِ، بـــچه ی دور میـــدون اون پســـر دوره گــــرد، دخــــتر بی آب و نون
ارزونـــــه حــیـثـیـتِ دخــــــترک هــــرزه گــــر دخــــــترک یـتـیــــم و بـــــــدون مـــــادر پـــدر
ارزونـــــــه آبــــــروی مــــرد فـــــــقیـر و تنـــها کـــه ریخـــته آروم آروم، پیـــش زن و بچــه ها
ارزونـــــــه اعتــــــماد و امیـــــد و رأی مــــلت درست میشه یه روزی، تن نمی دیم به ذلت
صدای پای نان
صدای پای آب صدای پای نان
|
اهل کاشانم. روزگارم بد نيست. تکه ناني دارم، خورده هوشي، سر سوزن ذوقي. مادري دارم، بهتر از برگ درخت. دوستاني ، بهتر از آب روان. و خدايي که در اين نزديکي است: لاي اين شب بوها ، پاي آن کاج بلند. روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم. قبلهام يک گل سرخ. جانمازم چشمه، مُهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجرهها ميگيرم. در نمازم جريان دارد ماه. جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتي ميخوانم. که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو. من نمازم را،
پي «تکبيرة الاحرام» علف ميخوانم، پي «قد قامت» موج.
کعبهام بر لب آب، کعبهام زير اقاقيهاست. کعبهام مثل نسيم،
ميرود باغ به باغ، ميرود شهر به شهر. «حجرالاسود» من روشني باغچه است.
اهل کاشانم. پيشهام نقاشي است: گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ، ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني است دل تنهاييتان تازه شود. چه خيالي ، چه خيالي ، ... ميدانم پردهام بي جان است. خوب ميدانم، حوض نقاشي من بي ماهي است. |
اهل ایرانم. روزگارم بد نیست. بدهی ها دارم، و طلبکارانی، و دریغ از پولی. مدرکی دارم، بغل کوزه آب. دوستانی، مایه ی رنج و عذاب. و خدایی که فراموش شده: بین ثروتمندان، توی آن برج بلند. روی کشتی بر آب، توی قانون دلار.
من بدهکارم. قبله ام یک چک ناب. جانمازم سکه، مهرم پول. بانک، سجاده من. من از آن وام به صد زاری و خواهش گیرم. که درآن جریان دارد آه. جریان دارد اشک .
استخوان، پشت لباسم پیداست: همه اعضای وجودم متزلزل شده است. من غذایم را وقتی می خوارم(!) که همه پولش را باد، برده باشد سر آن جیب لباس. من غذایم را،
با کمی نان و کمی خون دلم می خوارم(!) فوق آن نان و پنیر .
کعبه ام جوجه کباب، کعبه ام توی خیالات است. کعبه ام هی الکی،
می شود موی دماغ، میکند دل را داغ. قبض برق و آبم روی آن تاقچه است .
اهل ایرانم. پیشه ام بیکاری ست: گاه گاهی شعر چرندی دارم، می فروشم به شما تا به پولی که از آن می گیرم نفس معده ی من تازه شود. چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم سفره ام بی نان است. خوب می دانم، کاغذ دفتر شعرم کاهی ست. |
+
نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 توسط مرتضی خدادادی
|