تبليغاتX
 
 
··▪▪••●● طنز ِ طنز ●●••▪▪··


 

تلفن همراه!

موبایل نامه!

 

"باباطاهر موبایلی"

 

پیامک می دهد یارم همیشه
پیامک خوندنه کارم همیشه
به هر مجلس به هر محفل به هر جا
بُود این کار و این بارم همیشه

موبایل مو ز ته بهتر ترک بی
موبایلت مثل گوشکوب و خرک بی
موبایل ته بی ریخت و بی کلاسه
موبایل  مو مثال شاپرک بی

الهی! این موبایل آنتن نمیده
که آنتن همچو آهوئی رمیده
الهی دل می خواد "همراه اول"
پشیمانه که "ایرانسل" خریده

موبایل مو همیشه در برم بی
انیس و مونس و هم یاورم بی
نمی دانم خدایا این چه کاره
مو خر گشتم و یا که او خرم بی

دلم بیماره و یاری نداره
به ور مشغوله و عاری نداره
به صبح و شب درون این موبایلم
به جز زر زر زدن کاری نداره

بود کارم پیامک دادن و بس
ز این کار مو آنها شادن و بس
پیامک می دهم لحظه به لحظه
به مهری و نسیم و لادن و بس

ز دست یار دلدارم  غمینم
الهی که غمش را مو نَوینم
پیامک چون نداده یارم امروز
دگر با غصه و ماتم قرینم

همیشه غم نشسته در کمینم
از این بی آنتنی ها مو غمینم
الهی یار مو در دسترسم نیست
ز No Response to Page in مو حزینم


انشاءالله ادامه دارد...

مو: من
ته: تو
بی: باشد
نوینم: نبینم

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی |

«بند تنباني»

ديک شعر بنده قل قل  مي کند
مخلصت را عين بلبل مي کند

از همان صبح ِ سحر وقت اذان
طبع شعر چاکرت گل مي کند(1)

شعر ما را گر بخواني اي عزيز
بين ما احداث يک پل مي کند

اين همه فکر و خيال و غصه ها
عاقبت اين بنده را خل مي کند(2)

حال من را گر بفهمد مادرم
اندکي از اين خبر هول مي کند

خسته ام از دست پَست روزگار
پيچ حال بنده را شل مي کند

چونکه در ساک بساط زندگي
روز و شب اجناس بنجول مي کند

از کجايش من بگويم اي رفيق،
زانکه مرغم فکر آغل مي کند؟(3)

يا بگويم من ز آقا زاده اي
کو عوض هر روزه اوتول مي کند(4)

بس که ارزان گشته مسکن(!) هر کسي
فکر منزل توي زابل مي کند(5)

گر ميسّر اين نشد؛ زان پس دگر
مرغ دلها فکر کابل مي کند

يا بگويم من ز وضع بند پ(6)
کاقلان(7) را مست و مونگل مي کند

گر نگويم بهتر از گفتن بود
فاز اين حرفا مرا نول مي کند

شعر من گفتا به من کاين قافيه
بند تنبان مرا شل مي کند(8)


پي نوشت ها:
(1)اين بيت اشاره دارد به سحرخيزي شاعر.
(2)در اين مصرع ايشان ادعا مي کند که خل نيست.
(3)خودش هم مطمئن نيست که منظورش از اين مصرع چه بوده!
(4)اوتول (اتومبيل(ببخشيد؛ خودرو)) از نوع آخرين سيستم و با کارت سوخت اضافه. تشريح مصرع: که او هر روز اوتول خود را عوض مي کند. البته حتماً پول آن از جيب ملت نبوده!!!
(5)پس از انتشار اين شعر(!)، به علت هجوم اقشار آسيب پذير(آسيب ديده) مردم و اقشار آسيب ناپذير (آسيب زا) ملاکان(زمين خواران)، قيمت مسکن در اين شهر زيباي کويري نيز با تهران برابري کرد(جرايد(از نوع انتشار نيافته)).
(6)بند پ = پارتي = رابطه ≠ ضابطه = قانون.
(7)کاقلان = که + عاقلان.
(8)اين اولين شعريست که ايشان در آن رسماً و عمداً مرتکب "بند تنباني نويسي" شده اند.


ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید زهر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم ...

وحشی بافقی

 

بر پست و مقامی چو رسیدیم، رسیدیم


گر مردم  ِ خود هم بدریدیم، دریدیم


ما بار خود آنگونه که دانید ببندیم


از خاک وطن هم چو  پریدیم، پریدیم

 

 

یک زائر: از چهارراه کلانتر تا حرم 23 گدا جلوی من را گرفتند.روزنامه خراسان

 


آن چیز که با ما همه جا بود، گدا بود
در گوش چو فریاد و صدا بود، گدا بود
آن چیز که با ما بُوَد انگار چو سایه؛
آویز ز سر بود و ز پا بود، گدا بود

 

تعرفه های صنف گدایان!

 


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید ...

وحشی بافقی

 


دوستان قصه ی بیماری من گوش کنید
ماجرای من و ناداری من گوش کنید
اندکی ناله و این زاری من گوش کنید
بهر همدردی و دلداری من گوش کنید

ماجرای دل بیمار نگفتن تا کی
قصه ی غصه ی دلدار نهفتن تا کی

رفته ام پیش طبیبی که مداوام کند
بهر جراحی و دردم چو که آرام کند
زیر ِ  میزی طلب او از من ِ ناکام کند
با کلامش دل من خون و، سحر شام کند

با چنین وضع که باید طلب وام کنیم
وام کم بهره نباشد؛ خیَل(1) خام کنیم

گر که بیمار نبودیم که او کار نداشت
«نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت»
دیگر او در ید خود شاخه ای از خار نداشت
این همه غمزه خر ِ خسته و ناچار نداشت

آبروی همه ْ یاران خودت را بردی
به می صاف طبیبان جهان، چون دُردی

ای کاش و ای کاش که پابند اصولی بودی
یا که در کیسه ی ما سکه و پولی بودی
ما نفهمیده بُدیم تو همچو غولی بودی
از ازل در طلب حالی و حولی بودی

عاقبت جای تو در گوشه ی زندان باشد
گر چه این عاقبت جمله ی رندان باشد

وای از آن روز که با ما تو به زندان باشی
در کنار من و در حلقه ی رندان باشی
نتوانی که میان ما تو خندان باشی
آخر این نیست که از جمله ی مردان باشی

اگر اینکار کنی عاقبتت غم باشد
پشت این دلخوشی ات غصه و ماتم باشد

(1)خیَل: خیالها

 

 دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
مرحوم محمد رضا آقاسی

 


خلسه ی عرفانی

«دوش مرا حال خوشی دست داد»
یک مگس آمد و به من دست داد

مگس!

خلسه ام این بار ولی خاص بود
کله ی آن خرمگسه طاس بود

گفت که ای شاعر شیطان صفت
یا که تو ای خودرو پیکان صفت

ظالم و بی رحم و خر و کینه توز
شُمپتِ کُرمیخ ِ پلشتینه پوز

جای تو در آتشه روز جزا
ریش تو زشته مثل ریش بُزا

شِکوه بسی کرد ز من این مگس
فحش بسی داد به من بالاخص

گفت اگر ظلم کنی بر کسی
خرمگسی، یا خری، یا هر کسی،

آتشِ آن زود تو را می پزد
نقطه ی حساس تو را می گزد

باد فنا خانه خرابت کند
آتش آن زود کبابت کند

پاسخ این کار ببینی درست
یا به جهان دگر و یا نخست

گفت اگر ظلم کنی با غرور
دانه بگیری تو ز لبهای مور

خیر ز بخت تو گریزان شود
عاقبتت سخت پریشان شود

***

گفتمش ای خرمگس چاق و کَل
این همه من را  ز چه کردی مچل

خرمگسا بیشتر از این زر مزن
ظلم نکردم نه به مرد و نه زن

***

حال ِ مگس، مست و غریبانه شد
اشک روان، از همه بیگانه شد

گفت منم عاشق دلسوخته
آتش عشقم به دل افروخته

داشته ام یار گلی روز پیش
زآتش این عشقه دلم ریش ریش

عاشق او بودم و او عاشقم
بوده غذای دل من "آش ِ غم"!

چشم قشنگش مثل آهو بود
بال سفیدش مثل کاهو بود

چشم خمار عسلی داشت او
بذر امیدی به دلم کاشت او

از سر شب تا به سحر در دلم
یاد خدا بوده و یاد گلم

دوش مگس کش بزدی بر سرش
له بشدی کلّه و بال و پرش

داشت نفس می زد و جان می سپرد
گوهر جان را به جهان می سپرد

رفتم و گفتم که عزیز دلم
عاشقتم، زار و مریضه دلم

گفت منم عاشقتم جانِ جان
منتظر تو بشوم آن جهان

این سخنان گفت و بخندید و رفت
داغ نبودش دل من را بتفت

ظلم نباید بکنی در جهان
عاقبتت سخت شود ای جوان

کار تو عاشق کشی و ظلم بود
غرقه ی آتش بشوی زود ِ زود

***

آتشی برپا بشد اطراف من
سوخت سر و دست و تن و ناف من

داد زدم: ای ملکا درگذر
گفت: مگس درگذرندی مگر

آن مگسه گفت نمی بخشمت
چون ز خودت آمده این بر سرت

از ته دل داد زدم: سوختم
آتش ظلم است که خود افروختم

...

نتیجه اخلااقی(1):

بر مگسی ظلم کنی این شود
پس چه دگر عاقبت کین شود؟!

عهد ببستم که دگر در جهان
نیک شوم با همه اطرافیان...

نتیجه اخلاقی (2):

قبل از کشتن هر گونه مگس در مورد داشتن و یا نداشتن نامزد از وی سؤال شود.(*)


پی نوشت:
(*)این مطلب می تواند در مورد سوسک و دیگر موجوداتی از این قبیل صادق باشد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی


به نام خدا.
با عرض سلام جات فراوان.
عارضم خدمتتون که پس از مدتی تصمیم بر این گرفتیم که طنزیات(!) خود را در وبلاگی منتشر کرده و بدین وسیله موجبات تخریب چهره وبلاگ نویسی و طنز نویسی را موجب شویم. البت مشاهده نمودیم که رندان و بزرگان ِ بزرگی که حتی از ما هم بزرگتر بودند(!) قبلاً این عمل خوفناک (طنز نویسی از نوع وبلاگ) را انجام داده اند. بنابراین تصمیم گرفتیم که در ابتدای ارتکاب به این عمل، از تعدادی از این پیشکسوتان اجازه گرفته و خدمتشون عرض ارادت بنمائیم. از این رو ابتدا از حضرت بوالفضول الشعرا شروع کردیم که البته کلام ما در بیان فضولات(فضل ها)ی ایشان قاصر است:

 

تقدیم به بوالفضول الشعرا


سلام ای بوالفضول خوب و دانا

الا ای شاعر طناز و والا

منم داش مرتضی از شهر مشهد

بود مهرم به تو افزون تر از حد

خدادادی بود فامیل ِ نامم

به پیش تو بود قاصر کلامم

سلامت می کنم از شهر مولا

امام هشتمین، مولای والا

به مشهد آمدم من گر چه دنیا

گنابادی بُوَد اصلیّت ما

بُوَد از شهر ما، "ملا مظفر"

و "پروینِ گنابادی"، برادر!

و "بهلول گنابادی" دانا

و بسیاری بزرگان توانا

و اجدادم  که در شعر اوستایند

همه از "خیبری"، از روستایند

که دارد عالمی با فضل و دانش

که نامش ناشرالاسلام هستش(!)

ولی من گویم از یک مرد شاعر

ز شهر دیگر اما خوب و ماهر

بود او بوالفضول، آری شمایی

شمایی، بوالفضولِ ناز مایی

نثورت گوهر و شعرت طلا شد

و هجوت بهر نامردان بلا شد

کلامت طنز و شعرت نغز و عالی

به طنازی تو در حد کمالی

عجب وبلاگ تو زیبا و ناب است

تماماً شعر تو عین ثواب است

اگر چه شعر تو پر خنده باشد

ولی قلبت زغم آکنده باشد

به چشم تیزت ار خاری ببینی

به طنز تیزت آنها را بچینی

منم من عاشق ِ اشعار خوبت

الهی که نبینم من غروبت

نباشد حرف من حرف شعاری

نباشد قصد من بر پاچه خواری

تویی بلبل تویی سنبل تویی گل

ولی من در جوانی گشته ام خل

شدی رسوا گر ِ عشق دروغین

زدی مشتی به کاندیدای خودبین

شدی آسیب شناس بحث ورزش

"نود" را موشکافی کردی بی غش

شناساندی تماشاچی نما را

همان دیو و ددان ِ بی خدا را

نوشته ای تو هجوی هم بر آنها

که بردند آبروی شاعران را

همانها که نوشتندی ترانه

به جای شاعرانه، تاجرانه

بدون محتوا و ناشیانه

به لفظ زشت و پوچ و عامیانه

بیان کردی تو اسرار ارازل

همانها که دوپاشان رفته در گل

و بیش از این بود اشعار نابت

شدم دیوانه و مست و خرابت

بسی شعر قشنگ و خوب داری

تو طبعی خوشگل و مرغوب داری

تو پیشکسوت در این وب های طنزی

نهفته توی هر شعر تو رمزی

تو هم نقدی بکن اشعار ما را

تو هم حرفی بزن با ما، خدا را!

خداحافظ! به امّید سلامم

به پایان می رسد اکنون کلامم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی

کلیک کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 توسط مرتضی خدادادی |

 
استفاده از محتویات این وبلاگ بدون ذکر نام و منبع، مشکلات شرعی، اخلاقی، ادبی، قانونی و ... دارد. (: به جان شما